گدازیده
مترادفها
ذوبشده، گداخته، آبشده
متضادها
منجمد، یخزده
لغت نامه دهخدا
گدازیده. [ گ ُ دَ / دِ ] ( ن مف ) گداخته شده. ذوب شده. آب شده. حل شده:
نگه کن آب و یخ در آبگینه
فروزان هر سه همچون شمع روشن
گدازیده یکی دوتا فسرده
به یک لون این سه گوهر بین ملون.دقیقی.گدازیده همچون طراز نخم
تو گویی که در پیش آتش یخم.فردوسی ( از لغت فرس اسدی ).بگفت این و شد بر رُخش اشک و درد
چو سیم گدازیده بر زرّ زرد.اسدی.
فرهنگ فارسی
( اسم ) گداخته ذوب شده: بگفت این و شد بر رخش اشک و درد چو سیم گدازیده برزر زرد.
جمله سازی با گدازیده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 برهنه تن و موی و ناخن دراز گدازیده از رنج و درد و نیاز
💡 بنگر به ستاره که بتازد سپس دیو چون زر گدازیده که بر قیر چکانیش
💡 بگفت این و شد بر رخ اشکش ز درد چو سیم گدازیده بر زرّ زرد
💡 نگار و نقش چون گلبرگ باشد گدازیده شود چون آب واری
💡 از عشق شب زلفت آن ماه گدازیده وز پرتو رخسارت خورشید فغان کرده
💡 در اثر حرارت بسیار زیاد و طولانی مدت، بدنه پلاستیکی دستگاه به شدت گدازیده و شکل اصلی خود را به طور کامل از دست داده است.
💡 نگاه او به شدت غمگین و گدازیده بود، گویی تمام امیدهای خود را در طول سالهای گذشته از دست داده و تنها رنج باقی مانده است.
💡 با گذشت زمان و تکرار مداوم، روح و روان بسیاری از کارگران این کارخانه به شدت گدازیده و از شدت فشار کاری خسته شده است.