کنده گری

لغت نامه دهخدا

کنده گری. [ ک َ دَ / دِ گ َ ] ( حامص مرکب ) نقر. نقاری. کنداگری. عمل کنده گر. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ): نحت؛ کنده گری کردن در چوب. ( منتهی الارب ).حکاکی و قلم زنی. ( ناظم الاطباء ). کنده کاری: گفت چه کار دانی گفت درودگری دانم و نقاشم و کنده گری و آهنگری نیز دانم. ( ترجمه تاریخ طبری بلعمی ). به اسطخر پارس کوهی است که آن را کوه نقشت گویند که همه صورتها و کنده گریها از سنگ خارا کرده اند. ( فارسنامه ابن البلخی ). و بر سر آن دکه از سنگ خارا سپید به خرط کرده چنانکه از چوب و مانند آن به کنده گری و نقاشی نتوان کرد. ( فارسنامه ابن البلخی ).
نقشبندان کن، به کنده گری
بر درت کرده عمرخود سپری.اوحدی ( از فرهنگ رشیدی ).- کنده گری کردن؛ حکاکی کردن و قلم زنی نمودن. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ عمید

شغل و عمل کنده گر، کنده کاری.

فرهنگ فارسی

۱ - کنده گری حکاکی. ۲ - منبت کاری.

جمله سازی با کنده گری

💡 نقشبندان کن به کنده گری بر درت کرده عمر خود سپری

💡 باز از سر تیشه چون کند، کنده گری حقا که اگر نظیر او کنده بود