کشکشان. [ ک َ / ک ِ ک َ / ک ِ ] ( ق مرکب )مخفف کشان کشان است که کنایه از آهسته و به تأنی براه رفتن و براه بردن است. ( از آنندراج ) ( از جهانگیری ) ( از برهان ). || در حال کشیدن ممتد. کشانیدن بالاستمرار. رجوع به کشان کشان شود:
بمن نگر که مرا یار امتحانهاکرد
به حیله کرد مرا کشکشان به گلزاری.مولوی ( از جهانگیری ).دست عشق آمد گریبانم گرفت
دست دیگر رشته جانم گرفت
کشکشانم برد تا درگاه دوست
در دلم بنشست و ایمانم گرفت.باباعلی کوهی ( از آنندراج ).
در حالت کشیدن، کشان کشان: کش کشانش آوریدند آن طرف / او فغان برداشت در تشنیع و تَف (مولوی: ۴۵۸ ).
آهسته براه بردن و کشیدن: ( کش کشانش آورید ند آن طرف او فغان بر داشت در تشنیع وتف ). ( مثنوی )
💡 گر نمودی عیب آن کار او ترا کس نبردی کش کشان آن سو ترا
💡 گر یکنفس غافل شوم از یاد حسن روی تو خیل خیالت کش کشان خوش میکشد سوی توام
💡 گاه برگردنم افکند خم زلف بتی کش کشان برد سوی دیر و مرا ترسا کرد
💡 هرسوی کش کشان کشدم موی دلبران دامن به دست این هوس خام دادهایم
💡 چو آتش به گرمی، چو طاووس کش کشان بر زمین موی یال و برش
💡 باز آن جانها که جنس انبیاست سویایشان کش کشان چون سایههاست