پهلو نشین

لغت نامه دهخدا

پهلونشین. [ پ َ ن ِ ] ( نف مرکب ) مصاحب و مقرب. ( آنندراج ). یار. همدم:
آیینه دار روی تو شرم و حیا بسست
پهلونشین سرو تو بند قبا بسست.صائب.

فرهنگ عمید

هم نشین، همدم.

فرهنگ فارسی

( صفت ) مصاحب همنشین یار همدم: آیینه دار روی تو شرم و حیا بس است پهلو نشین سر و تو بند قبا بس است. ( صائب )

جمله سازی با پهلو نشین

💡 اگر سپهر به بی حاصلان ندارد لطف نبات بهر چه پهلو نشین بید بود

💡 به لطفم گفت حرف آشنا لیک آن چنان حرفی که من پهلو نشین بودم ولی دشوار فهمیدم

💡 دلنوازش کس نبد، پهلو نشینش کس نبود خنجرش پهلو نشین گردید و، تیرش دلنواز

💡 حیرت آبادی که او پهلو نشین باشد مرا کاش همچون شمع جان در آستین باشد مرا

💡 نآمد به سر کشی تو کس، غیر تیغ و تیر پهلو نشین نگشت کس ات جز سر سنان