لغت نامه دهخدا
پرطمع. [ پ ُ طَ م َ ]( ص مرکب ) که چشمداشت بسیار دارد. طماع:
قناعت سرافرازد ای مرد هوش
سر پرطمع برنیاید ز دوش.سعدی.چه خوش گفت خرمهره ای در گلی
چو برداشتش پرطمع جاهلی.سعدی.
پرطمع. [ پ ُ طَ م َ ]( ص مرکب ) که چشمداشت بسیار دارد. طماع:
قناعت سرافرازد ای مرد هوش
سر پرطمع برنیاید ز دوش.سعدی.چه خوش گفت خرمهره ای در گلی
چو برداشتش پرطمع جاهلی.سعدی.
آن که طمع بسیار دارد.
( صفت ) که طمع بسیار دارد طماع.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 درونی پر طمع جامی مزن طعن که در طبع فلان ممسک کرم نیست
💡 لشکرش شد پر طمع تا لشکر جودش بدید در چنان لشکر طمع را لشکری کردن سزد
💡 داد از دل پر طمع چه دارم بر خیره چرا کنم سر از داد
💡 قناعت سرافرازد ای مرد هوش سر پر طمع بر نیاید ز دوش
💡 چه خوش گفت خرمهرهای در گلی چو برداشتش پر طمع جاهلی