لغت نامه دهخدا
پخل. [ پ ُ ] ( اِ ) پَرپَهن. فَرفَخ. خرفه. بقلةالحمقاء. رجله.
پخل. [ پ ُ ] ( اِ ) پَرپَهن. فَرفَخ. خرفه. بقلةالحمقاء. رجله.
(پُ ) (اِ. )نک خرفه.
کاه جو یا گندم که هنوز کوبیده و خرد نشده باشد، ساقه های خشک شدۀ جو یا گندم، کاه درشت.
کاه درشت، کاه جویاگندم که هنوزکوبیده وخردنشده
( اسم ) پرپهن خرفه فرفخ بقله الحمقائ رجله.
نک خرفه.
💡 شهر بشرویه دارای چند بازارچه صنایع دستی مستقر در خانه های قدیمی (دوره ایلخانی تا قاجار) است و از صنایع دستی این شهر میتوان به برک بافی، جاجیم بافی، پخل بافی، فرش بافی، مینا کاری، سفالگری و خراطی و معرق کاری اشاره کرد.