لغت نامه دهخدا
پابسته. [ ب َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) محبوس. به بندکرده:
دشمنت خسته و بشکسته و پابسته به بند. ( از تاریخ بیهقی ).
پابسته. [ ب َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) محبوس. به بندکرده:
دشمنت خسته و بشکسته و پابسته به بند. ( از تاریخ بیهقی ).
( مصدر ) ۱ - آنکه پای وی در قید باشد. ۲ - محبوس دربند.
محبوس ببند کرده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون خری پابسته تندد از خری هر دو پایش بسته گردد بر سری
💡 میلی شده پابسته آن زلف و به چشمش مژگان تو چون خنجر قصاب نماید
💡 کار تو داری صنما قدر تو باری صنما ما همه پابسته تو شیر شکاری صنما
💡 صعوه ز کجا رهد که سیمرغ پابسته این شگرف دامست
💡 بازماندی دست و پابسته به بند بازماندی اندرین راه گزند
💡 با بودن مجلس بود آزادی ما محو چون مرغ که پابسته ولی در قفسی نیست