واجب شدن

لغت نامه دهخدا

واجب شدن. [ ج ِ ش ُ دَ ] ( مص مرکب )لازم شدن. فریضه بودن. لازم گشتن. فرض شدن. واییدن. بایستن. ( ناظم الاطباء ). وجوب. ( تاج المصادر بیهقی ) ( ترجمان القرآن ). وأی. ( تاج المصادر بیهقی ). کذب: کذب علیک الغسل؛ واجب شد بر تو غسل. ( منتهی الارب ): مهیا شد امیرالمؤمنین از برای ایستادگی در آن کاری که به او حواله نمود. خدا و واجب شد بموجب نص از امام پاک قادر باﷲ. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 311 ).
گفتم که نماز از چه بر اطفال و مجانین
واجب نشود تا نشود عقل مخیر.ناصرخسرو.گر کسی یابد در این کو خانه ای
هر دمش واجب شود شکرانه ای.عطار.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) لازم شمردن فرض گشتن.

جمله سازی با واجب شدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چون این بدانست، پس از این دو نوع از علم واجب شدن گیرد، یکه به دل تعلق دارد و یکی به اعمال جوارح.

بیشه یعنی چه؟
بیشه یعنی چه؟
طرز یعنی چه؟
طرز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز