ناچار کردن
مترادفها
مجبور کردن، وادار کردن، ناگزیر کردن
متضادها
آزاد گذاشتن، رها کردن، اجازه دادن
لغت نامه دهخدا
ناچار کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) ملزم ساختن. الزام. مجبور کردن.
فرهنگ فارسی
ملزم ساختن الزام.
جمله سازی با ناچار کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 تو شمع بزم خوبانی مشو یکرو به پروانه بباید شمع را ناچار کردن خو به پروانه
💡 شرایط اقتصادی بسیار دشوار باعث شد تا بسیاری از کارگران مجبور شوند برای تامین مخارج زندگی خانواده خود، به کارهای نیمهوقت و طاقتفرسا روی بیاورند.
💡 تصمیمات نادرست مدیریتی توانست شرکت بزرگ را به نقطهای برساند که آنها را ناچار کردن به فروش تمامی داراییهای شرکت برای جلوگیری از ورشکستگی کند.
💡 تنشهای سیاسی در منطقه باعث شده است که بسیاری از کشورهای همسایه را ناچار کردن به تغییر استراتژیهای دیپلماتیک خود جهت حفظ امنیت ملی شود.