ناخورده

لغت نامه دهخدا

ناخورده. [ خوَرْ / خُرْ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) نخورده. مقابل خورده. رجوع به خورده و نخورده و خوردن شود:
اگر بچه شیر ناخورده سیر
بپیچد کسی در میان حریر.فردوسی.تو با رستم شیر ناخورده سیر
میان را ببستی چو شیر دلیر.فردوسی.یکی کودکی دوختند از حریر
ببالای آن شیرناخورده سیر.فردوسی.نهنگی بما برگذر کرده گیر
همه گنج ناخورده را خورده گیر.فردوسی.لذت نعمت اندر آن است که نادیده ببینی و ناخورده بخوری. ( قابوسنامه ).
چو گندم گوژ و چون جو زردم از تو
جوی ناخورده گندم خوردم از تو.نظامی.اگر سودی نخواهی زو زیان نیست
بود ناخورده یخنی باک از آن نیست.نظامی.دل چون بشنید این سخن زو
ناخورده شراب گشت مدهوش.عطار.گفتن از زنبور بی حاصل بود
با یکی در عمرخود ناخورده نیش.سعدی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) آنکه چیزی رانخورد: چون خورشید آسمان برنده خوردی پز خلق و ناخورنده. ( تحفه العراقین ) مقابل خورنده.

جمله سازی با ناخورده

💡 تو ای غافل یکی بنگر در این خلق که می ناخورده گشته‌ستند مستان

💡 ما رندان را حلقه به گوش آمده‌ایم ناخورده شراب در خروش آمده‌ایم

💡 خواهی کی کسی شوی ز هستی کم کن ناخورده شراب وصل مستی کم کن

💡 امشب نه به کام روزگار است آن مرد ناخورده شراب در خمار است آن مرد

💡 پس ازان سه گرده یک گرده بماند در میان هر دو ناخورده بماند

رویداد یعنی چه؟
رویداد یعنی چه؟
روله یعنی چه؟
روله یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز