قوی دست

مترادف‌ها

مقتدر، قدرتمند، توانمند

متضادها

ضعیف، ناتوان

فرهنگ عمید

۱. زبردست.
۲. (اسم، صفت ) ظالم.

فرهنگ فارسی

( صفت ) قوی پنجه زورمند توانا: شد قوی دست آن چنان انصاف کز روی قسم - شمع را نکشد همی بی امر تو باد هوا.

جمله سازی با قوی دست

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 زلیخا خورد سوگندی قوی دست که گر موئیم از دل آگهی هست

💡 هم آخر قوی دست شد شاه روم ز جا در ربودش چو نخلی ز موم

💡 شد قوی دست آنچنان انصاف کز روی ستم شمع را نکشد همی بی امر تو باد هوا

💡 عقل هر عقده بکار سر آنزلف فکند شانه عشق قوی دست بدندانه گشود

💡 همی هر چه روز آید آن دیو زاد قوی دست گردد که دستش مباد

💡 که چون من به نیروی یزدان پاک قوی دست گشتم برین نطع خاک

💡 در ساختارهای سیاسی قدیمی، فردی که قوی دست بود و نفوذ زیادی داشت، می‌توانست تصمیمات سرنوشت‌ساز را برای تمام کشور اتخاذ کند.

💡 او به عنوان یک سیاستمدار قوی دست شناخته می‌شد که توانایی مدیریت بحران‌های بزرگ و کنترل نیروهای مختلف را در جامعه داشت.

💡 برای اجرای این پروژه عظیم، نیاز به یک مدیر قوی دست و با تجربه بود که بتواند بر تمام بخش‌های اجرایی نظارت کامل داشته باشد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران