فرهنگ عمید
۱. زبردست.
۲. (اسم، صفت ) ظالم.
۱. زبردست.
۲. (اسم، صفت ) ظالم.
( صفت ) قوی پنجه زورمند توانا: شد قوی دست آن چنان انصاف کز روی قسم - شمع را نکشد همی بی امر تو باد هوا.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زلیخا خورد سوگندی قوی دست که گر موئیم از دل آگهی هست
💡 هم آخر قوی دست شد شاه روم ز جا در ربودش چو نخلی ز موم
💡 شد قوی دست آنچنان انصاف کز روی ستم شمع را نکشد همی بی امر تو باد هوا
💡 عقل هر عقده بکار سر آنزلف فکند شانه عشق قوی دست بدندانه گشود
💡 همی هر چه روز آید آن دیو زاد قوی دست گردد که دستش مباد
💡 که چون من به نیروی یزدان پاک قوی دست گشتم برین نطع خاک