شب هنگام وقتی که بادهای خنک از میان درختان میوزیدند، یاد و نام مارکو پولو در ذهنم زنده میشد. او که روزگاری در سفرهای دور و درازش، سرزمینهای ناشناخته را کشف کرده بود، به من الهام میداد تا به جستجوی رویاهایم بروم. هر بار که به افق نگاه میکردم، گویی صدای مارکو پولو را میشنیدم که از ماجراجوییهایش برایم میگفت.
دریاها و کوهها، سرزمینهای عجیب و غریب و فرهنگهای متنوع، همه و همه در ذهنم با نام او گره خورده بودند. در دل شبهای سرد، وقتی که به دور آتش نشسته بودم، داستانهای او را برای دوستانم تعریف میکردم و آنها را به سفرهای خیالی میبردم.
مارکو پولو، نه تنها یک مسافر، بلکه نماد جستجو و کنجکاوی بود. او به من آموخت که زندگی یک سفر است و هر روز فرصتی برای کشف چیزهای جدید. در این دنیای بزرگ، من نیز میخواستم مانند او، با شجاعت و اشتیاق به سوی ناشناختهها بروم و داستانهای خودم را بنویسم.