قاقمی
لغت نامه دهخدا
قاقمی. [ ق ُ ] ( ص نسبی ) نسبت است به قاقم:
بلورین تن و قاقمی پشت او.نظامی.
قاقمی. [ ق ُ می ی ] ( اِخ ) تاج الدین وحید معاصر عوفی بوده است و عوفی گوید: و از تاج الدین وحید قاقمی شنیدم در نیشابور میگفت این دو رباعی سید صدرالدین گفته است در ایام جوانی... رجوع به لباب الالباب چ اوقاف گیپ ج 1 ص 143، و تاج الدین وحید در این لغت نامه شود.
فرهنگ فارسی
( صفت ) منسوب به قاقم.
جمله سازی با قاقمی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بلورین تن و قاقمی پشت او به شکل دُمِ قاقم انگشت او
💡 حریری قاقمی خزّی پرندی خرد بر صبر سوزی خواب بندی
💡 کجا قاقمی یا حریریست نرم بلرزد بر اندام ایشان ز شرم
💡 تن سیمینش میغلطید در آب چو غلطد قاقمی بر روی سنجاب
💡 پوستین قاقمی کش مه از قندس بود صندلی آبنوس از بهر او بگزین نه عاج