صورنگار
مترادفها
نقاش، تصویرگر
لغت نامه دهخدا
صورنگار. [ ص ُ وَ ن ِ ] ( نف مرکب ) صورت نگارنده. مصور. نقاش:
صورنگار حدیثم ولی هر آن صورت
که جان در آن نتوانم نهاد ننگارم.خاقانی.در صورتی که دیده جمالش صورنگار
زو شاهدی گرفته و رفته ره ملام.خاقانی.
فرهنگ عمید
نگارندۀ صور، صورت نگار، مصور، نقاش: صورنگار حدیثم ولی هر آن صورت / که جان در او نتوانم نمود ننگارم (خاقانی: ۲۸۸ ).
جمله سازی با صورنگار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 به نوک خامه فکرت صورنگار بدیع گرفته گلشن ارواح در نگار سخن