صدقی

لغت نامه دهخدا

صدقی. [ ص ِ ] ( اِخ ) وی از فضلای استرآباد و نام او سلطان محمد و در فن قصیده گوئی استاد و در دارالمؤمنین کاشان درگذشت. از اوست:
باز گرسنه چشم بدور عدالتت
گنجشک را بخانه چشم آشیان دهد.( آتشکده آذر ذیل شعرای استرآباد ).و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
صدقی. [ ص ِ ] ( اِخ ) ( ملا... ) فرزند طالب و از شهر هرات است، علمی دارد اما خالی از نشانه ( نشاءة؟ ) جنون نیست. از اوست:
عرق نشسته ز پندم رخ نکوی تو را
ز من مرنج که میخواهم آبروی تو را.( مجالس النفائس ص 151 ).

فرهنگ فارسی

فرزند شهر هرات است طالب علمی وارد اما خالی از نشانه جنون نیست

جمله سازی با صدقی

💡 به حق صدقی ومهری که داری ای دم صبح که صدق من به محبان مهربان برسان

💡 چو برخاست از سر صدقی که اوداشت فدای من شد از بهر نکو داشت

💡 یارب از رحمت نثار نور کن بر جان آنک کز سر صدقی کند روزی دعا بر من نثار

💡 در عمر یک نفس که به صدقی برآمدست حشرش بر آن نفس کن و بگذار مامضا

💡 شود گل خار ره، گر همره صدقی و گر بی او قدم بر گل نهی، مرهم به بر همراه و سوزن هم

داشاق یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
معشوق یعنی چه؟
معشوق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز