لغت نامه دهخدا
لب دوختن. [ ل َ ت َ ] ( مص مرکب ) خموشی گزیدن:
مدتی میبایدش لب دوختن
از سخنگویان سخن آموختن.مولوی.تا نگردد خون دل و جان جهان
لب بدوز و دیده بربند این زمان.مولوی.
لب دوختن. [ ل َ ت َ ] ( مص مرکب ) خموشی گزیدن:
مدتی میبایدش لب دوختن
از سخنگویان سخن آموختن.مولوی.تا نگردد خون دل و جان جهان
لب بدوز و دیده بربند این زمان.مولوی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دل دوختن غم ار چه خونست لب دوختن آفت درونست
💡 مدّتی میبایدش لب دوختن از سخن، تا او سخن آموختن