لغت نامه دهخدا
لب بستن. [ ل َ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) لب نگشادن. سخن نگفتن. خاموش ماندن. خموشی گزیدن. سکوت اختیار کردن:
دل من چو نور اندر آن تیره شب
نخفته گشاده دل و بسته لب.فردوسی.بدو گفت برگوی و لب را مبند
که گفتار باشد مرا سودمند.فردوسی.دبیر بزرگ آن زمان لب ببست
به انبوه اندیشه اندرنشست.فردوسی.گشاده شد آن کس که او لب ببست
زبان بسته باید گشاده دو دست.سعدی.نگویم لب ببند و دیده بردوز
ولیکن هر مقامی رامقالی.سعدی.