لغت نامه دهخدا
لازم شدن. [ زِ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) واجب شدن. ضروری شدن. رجوع به کلمه لازم شود:
وگر دانی که این کار فلک نیست
فلکبانی ترا لازم شد ایدر.ناصرخسرو.- لازم شدن حجت و برهان و دلیل؛ ثابت شدن آن.
- لازم شدن بیع؛ مدت خیار آن گذشتن.
لازم شدن. [ زِ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) واجب شدن. ضروری شدن. رجوع به کلمه لازم شود:
وگر دانی که این کار فلک نیست
فلکبانی ترا لازم شد ایدر.ناصرخسرو.- لازم شدن حجت و برهان و دلیل؛ ثابت شدن آن.
- لازم شدن بیع؛ مدت خیار آن گذشتن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو دولت بر تو اکنون گشت لازم شدن بر درگه قیصر ملازم