فراقی

لغت نامه دهخدا

فراقی. [ ف ِ ] ( ص نسبی )منسوب به فراق. آنچه درباره فراق بود:
پیاپی شد غزلهای فراقی
برآمد بانگ نوشانوش ساقی.نظامی.رجوع به فراق و فراقیه شود.
فراقی. [ ف ِ ] ( اِخ ) ملا فراقی ازولایت جوین است. مردی فقیر است. از اوست این مطلع:
شب قدر است زلف یار و دل گم کرده راه آنجا
نمی بینم دلیل روشنی جز برق آه آنجا.( مجالس النفائس چ حکمت ص 168 ).گویند با وجود اخلاق ذمیمه در خدمت سلاطین تقرب زیاد داشته، چندی قاضی سبزوار بوده و در آخر سیاحت خراسان کرده است. ( آتشکده چ شهیدی ص 343 ).

فرهنگ فارسی

منسوب به فراق آنچه درباره فراق بود: پیاپی شد غزلهای فراقی بر آمد بانگ نوشانوش ساقی.
ملا فراقی از ولایت جوین است. مردی فقیر است.

جمله سازی با فراقی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تدبیر فراقی که ندارم چه توان کرد بیدل به هوس سوختهٔ ذوق وصالم

💡 به من بر بلا از فراق تو آمد نهنگ فراقی تو یا اژدهایی

💡 خوردی از تیمار دل پیوسته راح کردی اشعار فراقی اقتراح

💡 نشست بار فراقی چو کوه بر دل ما به وصل خویش مگر حل کنی تو مشکل ما

💡 نقش ابروش به دل، روز فراقی بستیم بر سر خانه ی ویران شده طاقی بستیم

آثار یعنی چه؟
آثار یعنی چه؟
نیلی یعنی چه؟
نیلی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز