غمکش

لغت نامه دهخدا

غمکش. [ غ َ ک َ / ک ِ ] ( نف مرکب ) آنکه غم کشد.غمناک. غمدار. غمزده. غمدیده. غمرسیده:
چو پیروزه گشته ست غمکش دل من
ز هجران آن دو لب بهرمانی.ابوالحسن بهرامی.در سایه آن زلف مشوش که تراست
ای بس دل سرگشته و غمکش که تراست.انوری.میی کوست حلوای هر غمکشی
ندیده بجز آفتاب آتشی.نظامی ( از آنندراج ).

فرهنگ عمید

غم خوار، غمناک، اندوهگین.

فرهنگ فارسی

غمخوار، غمناک، اندوهگین
( صفت ) آنکه غم کشد غمناک غمزده.

جمله سازی با غمکش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بی‌تو عیشم سخت ناخوش می‌رود صد ستم بر جان غمکش می‌رود

💡 یارم نشد آن بت پریوش هرگز زو شاد نگشت این دل غمکش هرگز

💡 وین غمکش شبرو که دلش میخوانند هرگز روزی به شادمانی نرسید

💡 در سایهٔ آن زلف مشوش که تراست ای بس دل سرگشتهٔ غمکش که تراست

💡 هان ای دل غمکش غم او در برکش تا درنگری خود غم او او باشد

💡 چند بی فایده فریاد کنم کاندر شهر هیچکس را غم این سوخته غمکش نیست

چوزه خون یعنی چه؟
چوزه خون یعنی چه؟
محنت یعنی چه؟
محنت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز