لغت نامه دهخدا
غمزه زنان. [ غ َ زَ / زِ زَ ] ( نف مرکب، ق مرکب ) در حال غمزه زدن. غمزه کنان. رجوع به غمزه شود:
غمزه زنان چو بگذری سنبله موی و مه قفا
روی بتان قفا شود پیش صفای روی تو.خاقانی.
غمزه زنان. [ غ َ زَ / زِ زَ ] ( نف مرکب، ق مرکب ) در حال غمزه زدن. غمزه کنان. رجوع به غمزه شود:
غمزه زنان چو بگذری سنبله موی و مه قفا
روی بتان قفا شود پیش صفای روی تو.خاقانی.
درحال غمزه زدن، غمزه کنان.
در حال غمزه زدن غمزه کنان.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شبهای عاشق را گهی صبح طرب کمتر دمد کز ناوک غمزه زنان پیکانش در بستر دمد
💡 دی که می رفتی به پیش عاشقان غمزه زنان دیگران بسمل شدند و من شدم مردار عشق
💡 خسرو، کسان که غمزه زنان را دهند پند از خون میش دشنه قصاب شسته اند
💡 حالیا چشم تو مست است، چها می کند او؟ آه، اگر غمزه زنان آید و مخمور شود
💡 وه که دی غمزه زنان شوخ کمان ابروی من نگهی کرد که مرغ دل من از جا شد
💡 ماه هلال ابروی من عقل مرا شیدا مکن غمزه زنان زین سو میا، آهنگ جان ما مکن