ضف

لغت نامه دهخدا

ضف. [ ض ُف ف ] ( ع اِ ) چیزکیست مانند کنه تیره و خاکستری رنگ هرگاه میگزد بر پوست آبله برمی آید. ( منتهی الارب ). شب گز. ( مهذب الاسماء ). ج، ضِفَفة.
ضف. [ ض َف ف ] ( ع ص ) رجل ٌ ضَف ﱡالحال؛ تنک و رقیق حال. آنکه آمد کم دارد و عیال بسیار. ( منتهی الارب ). آنکه دخل او کم از خرج است.
ضف. [ ض َف ف ] ( ع مص ) دوشیدن ناقه را بهمه کف دست. ( منتهی الارب ) ( منتخب اللغات ). الحلب بالکف کلّها. ( تاج المصادر ). || گرد آوردن چیزی را. || بندکردن انگشتان خود را نزدیک به آتش. ( منتهی الارب ).

فرهنگ فارسی

دوشیدن ناقه را به همه کف دست یا گرد آوردن چیزی را.

جمله سازی با ضف

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بر زمبن چشم گوزنان، راست گویی ضف زده اختران جزع پیکر در عقیقن آسمان

داشاق یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
پومپویر یعنی چه؟
پومپویر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز