صف شکن

لغت نامه دهخدا

صف شکن. [ ص َ ش ِ / ش َ ک َ ] ( نف مرکب ) شکننده صف. برهم زننده صف دشمن. دلیر. شجاع:
خلق پرسیدند کای عم رسول
ای هژبر صف شکن شاه فحول.مولوی.شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان.حافظ.گفت ما تو را در این میدان صفدر تصور کرده بودیم تو صف شکن بوده ای. ( انیس الطالبین بخاری نسخه خطی مؤلف ). قارن که حاکم اهواز بود با سپاه صف شکن بمدد هرمز می آمد. ( روضةالصفا ). رجوع به صف و صف شکستن شود.

فرهنگ عمید

[عربی. فارسی]
۱. = صفدر
۲. [مجاز] دلیر، دلاور.

فرهنگ فارسی

( صفت ) بر هم زننده صف ( دشمن ) دلیر شجاع.

جمله سازی با صف شکن

💡 ای ماه بنی هاشم و ای صف شکن من ای در همه احوال مرا مونس و یاور

💡 هم اندر شب تیره نزد وزیر شد آن صف شکن مهتر گرد گیر

💡 وه چه دیار است حسن کاب و هوایش کند لشکر طفلان در او صف شکن و نی سوار

💡 عباس شیر صف شکن دشت کربلا مقتول از ستیزهٔ خیل کلاب بود

💡 چنان صف اعدا دریدی که گفتی به میدان کین حیدر صف شکن شد

💡 خنجر کشان صف شکن خیل مهر او بر آفتاب نعل بها زر نوشته اند

حریص یعنی چه؟
حریص یعنی چه؟
قمبل یعنی چه؟
قمبل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز