شیخک. [ ش َ / ش ِ خ َ ] ( اِ مصغر ) مرکب از شیخ عربی و کاف تصغیر فارسی، که تصغیر مع التحقیر شیخ است. ( از غیاث ).
شیخک. [ ش َ / ش ِ خ َ ] ( اِ مصغر ) دانه بزرگ سبحه که هر دو انتهای نخ سبحه را از آن بیرون کرده بهم گره کنند. خلیفه سبحه. مهره بلندتر که بر سر سبحه است. میانه ( در سبحه ). واسطه. واسطةالعقد. صوفی. امام. محراب ( در سبحه ). ( یادداشت مؤلف ).
شیخ کوچک. &delta، در مقام تحقیر گفته می شود.
( اسم ) ۱ - شیخ کوچک. ۲ - شیخ حقیر آن که خود را به شیخی زند:... با همه امرای خود شیخ ما دست بیعت داد و آن شیخک باطل را هلاک گردانید.
دانه بزرگ سبحه که هردو انتهای نخ سبحه را از آن بیرون کرده و بهم گره کنند واسطه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بارکی چند نیز شیخک را دیدهام من به کنجها برکم
💡 نگشاید گر آید آن شیخک که بود قائد نکوکاران
💡 زود برو شحنه بدنبال تو است شیخک در پرسش احوال تو است
💡 مطرب نغمه سرا را بسوی پرده سرای باز خوان تا رود این شیخک بیهوده سرای
💡 هر کس که شود تابع این شیخک نسناس بی شبهه توان گفت که از ارذل ناس است
💡 اگر خواهی اثبات این شید و زرق زمن بشنو ای شیخک ژنده دلق