شادان دل

لغت نامه دهخدا

شادان دل. [ دِ ] ( ص مرکب ) شاددل. آسوده خاطر:
بپرسیدش از دو گرامی نخست
که هستند شادان دل و تندرست.فردوسی.تو شادان دل ومرگ چنگال تیز
نشسته چو شیر ژیان پرستیز.فردوسی.چو سیصد پرستار با ماهروی
برفتند شادان دل و راهجوی.فردوسی.من همی رفتم باری همه ره شادان دل
دل ندانست که شادان شدنم نگذارند.خاقانی.

فرهنگ فارسی

شاد دل آسوده خاطر

جمله سازی با شادان دل

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بدو گفت برخوردی از رنج خویش همه سال شادان دل از گنج خویش

💡 بپرسید از آن نامداران نخست که هستند شادان دل و تندرست

💡 سپاهی کز ایشان جهاندارشاه همی بود شادان دل و نیکخواه

💡 از ایوان سوی پارس بنهاد روی همی رفت شادان دل و راه‌جوی

💡 آسوده تنی کز تو بتیمار بود شادان دل آن کز تو بغم خوار بود

💡 تو شادان دل و مرگ چنگال تیز نشسته چو شیر ژیان پرستیز

پرچم ایران یعنی چه؟
پرچم ایران یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز