لغت نامه دهخدا
سرگوشی. [ س َ ] ( اِ مرکب ) در گوش کسی آهسته سخن گفتن. ( آنندراج ) ( غیاث ). نجوی:
تا دگر بر سرم چه می آرد
زلف او باز گرم سرگوشی است.عنایت خان آشنا ( از آنندراج ).- سرگوشی کردن؛ نجوی کردن. به خفی رازی گفتن.
سرگوشی. [ س َ ] ( اِ مرکب ) در گوش کسی آهسته سخن گفتن. ( آنندراج ) ( غیاث ). نجوی:
تا دگر بر سرم چه می آرد
زلف او باز گرم سرگوشی است.عنایت خان آشنا ( از آنندراج ).- سرگوشی کردن؛ نجوی کردن. به خفی رازی گفتن.
سخن گفتن به صورت آهسته، درگوشی.
* سرگوشی کردن: (مصدر لازم ) [قدیمی] آهسته و بیخ گوش با کسی سخن گفتن.
درگوشی، سخنی که آهسته بیخ گوش کسی بگویند
در گوش کسی آهسته سخن گفتن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اضطراب دل به من گفت آمدنهای تو را بیخودی هم کرد سرگوشی سخنهای تو را
💡 فتنه در بزم ز سرگوشی جام و میناست تا توانی حذر از صحبت سرگوشی کن
💡 رازی ست راز عشق که با هم دو گوش را همچون کمان حلقه به سرگوشی آورد
💡 سوی پستی شدم از بس سبکتاز به سرگوشی بگفتم با صدف راز
💡 یک حرف نشنوی زمن و غیر سوی خویش گوش ترا گرفته به سرگوشی آورد
💡 نازم به رازداری خود چون صدف که بحر از موج، جمله لب پی سرگوشی من است