لغت نامه دهخدا
سالکانی. [ ل ِ ] ( اِ مرکب ) زندگانی. عمر. || جشن بسال تقاعد. ( استینگاس ص 642 ).
سالکانی. [ ل ِ ] ( اِ مرکب ) زندگانی. عمر. || جشن بسال تقاعد. ( استینگاس ص 642 ).
💡 تو یکتای تمامت سالکانی حقیقت در حقیقت جان جانی
💡 تو دیداری تمامت سالکانی نمودار عیان واصلانی
💡 تو اکنون پیشوای سالکانی حقیقت هم خدای سالکانی
💡 آن رهی باشد که طی کردند و حق را یافتند سالکانی کامد ایشان را حق از رحمت معین
💡 حقیقت پیش بین سالکانی که داری اصل در قرب معانی
💡 بقا اینجاست گر از سالکانی سزد کاین نکتهها را باز دانی