روی اوردن

لغت نامه دهخدا

( روی آوردن ) روی آوردن. [ وَ دَ ] ( مص مرکب ) متوجه شدن. توجه کردن. ( ناظم الاطباء ). اقبال. رو کردن. حرکت کردن به. ( یادداشت مؤلف ):
یکایک پذیرفت گفتار اوی
از آن پس سوی راه آورد روی.فردوسی.امیر نماز بامداد بکرد و روی به شهر آورد. ( تاریخ بیهقی ). لشکر از چهار جانب روی به رخنه آورد. ( تاریخ بیهقی ). عامه شهر... سلاح برداشتند و روی به جنگ آوردند. ( تاریخ بیهقی ). محمود حسنک را دستوری داد تا به حج رود حج بکرد و روی به بلخ آورد. ( تاریخ بیهقی ). امیر روی به من آورد و سخن از من خواست. ( تاریخ بیهقی ).
تا روی بسوی من نیارد
من روی بسوی او نیارم.ناصرخسرو.به هرجانب که روی آری به تقدیر
رکابت باد چون دولت جهانگیر.نظامی.رجوع به رو آوردن شود.
|| عارض شدن. || پناه آوردن. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ معین

( روی آوردن ) (وَ یا وُ دَ ) (مص ل. ) ۱ - توجه کردن. ۲ - پناهنده شدن.

فرهنگ فارسی

( روی آوردن ) ( مصدر ) ۱ - توجه کردن متوجه شدن. ۲ - پناه آوردن.
اقبال. رو کردن. حرکت کردن به

جمله سازی با روی اوردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 وی برای تیم ملی ایرلند ۳۹ بازی انجام داده و ۱ گل به ثمر رسانده‌است. پست تخصصی این بازیکن نیز، هافبک است.هانت همان بازیکنی است که منجر به مصدوم شدن پیتر چک و روی اوردن وی به کلاه شد.