خیره رای

لغت نامه دهخدا

خیره رای. [ رَ / رِ ] ( ص مرکب ) مستبد. یک دنده. لجوج. ( یادداشت مؤلف ). مستبد بالرأی: جوانی معجب خیره رای سرکش و سبک پای. ( گلستان ).
نشاید چنین خیره رای و تباه
که بدنامی آرد در ایوان شاه.سعدی ( بوستان ). || سست رای. پریشان فکر.( آنندراج ):
سپهبد بدو گفت کای خیره رای
یکی ناتوان را چه خوانی خدای.اسدی.گرت برکند خشم روزی ز جای
سراسیمه خوانندت و خیره رای.سعدی.

فرهنگ عمید

۱. خودخواه.
۲. بی عقل، ابله.
۳. خودسر.

جمله سازی با خیره رای

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نه گرفتار آمدی به دست جوانی معجب خیره رای سر تیز سبک پای که هر دم هوسی پزد و هر لحظه رایی زند و هر شب جایی خسبد و هر روز یاری گیرد.

💡 گفت خواهم که سوی روم شوی برِ آن خیره رای شوم شوی

💡 ظالمی خیره رای هر جایی چون ورا پیش شاه بستایی

💡 دو اهل فضل و دو آزاده و دو ممتحنیم دو خیره رای و دو خیره سر و دو خیره بصر

💡 وگر بیم داری به دل یک زمان شود خیره رای از بد بدگمان

💡 سپهبد بدو گفت کای خیره رای یکی ناتوان را چه خوانی خدای

ارسن لوپن یعنی چه؟
ارسن لوپن یعنی چه؟
ملحوظ یعنی چه؟
ملحوظ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز