خوش سودا

لغت نامه دهخدا

خوش سودا. [ خوَش ْ / خُش ْ س َ / سُو ] ( ص مرکب ) خوش معامله. خوش دادو ستد. خوش حساب. || خوش تخیل. خوش پندار.

فرهنگ عمید

پدیدآورندۀ خیالات خوش: عشق خوش سودا.

فرهنگ فارسی

( صفت ) کسی که در داد و ستد درست باشد خوش معامله.

جمله سازی با خوش سودا

💡 هوش دادم به صبا بوی تو نگرفته هنوز تا نگویند که مجنون تو خوش سودا نیست

💡 چه خوش سودا که نالد از فراقش و لیکن هم ببالد از فراقش

💡 عشق خوش سودا کف بی مغز را عنبر کند آه را ریحان، سرشک تلخ را گوهر کند