لغت نامه دهخدا
دشمن شکن.[ دُ م َ ش ِ ک َ ] ( نف مرکب ) شکننده دشمن. خصم شکن. عدومال. آنکه بر دشمن چیره می گردد. ( ناظم الاطباء ). کسی که خصم را مغلوب سازد. و رجوع به دشمن شکنی شود.
دشمن شکن.[ دُ م َ ش ِ ک َ ] ( نف مرکب ) شکننده دشمن. خصم شکن. عدومال. آنکه بر دشمن چیره می گردد. ( ناظم الاطباء ). کسی که خصم را مغلوب سازد. و رجوع به دشمن شکنی شود.
کسی که دشمن را شکست دهد و بر او چیره شود، شکنندۀ دشمن.
( صفت ) آنکه بر دشمن چیره گردد کسی که خصم را مغلوب سازد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خطبه نصرت به نام خسرو دشمن شکن خوانده شد چون از حسام لشکر دشمن شکر
💡 خسرو دشمن شکن که صورت فتحش در سر تیغ جهانگشای توان دید
💡 دشمن و دوست ترا می نگرند از هر سو قهر دشمن شکن و لطف کم آزارت کو؟
💡 وارث سلطنت ملک کیان، شاه اویس شاه دین پرور دشمن شکن دوست نواز
💡 لشکر شکن و تیغ زن و شیر شکارست دشمن شکن و مال ده و ملک ستان است
💡 چون به همکاران شود دشمن شکن او به جان کوشش کند ایشان به تن