دست تنگی
مترادفها
تنگدستی، فقر، کمبود
متضادها
گشایش، فراوانی، رفاه
لغت نامه دهخدا
دست تنگی. [ دَ ت َ ] ( حامص مرکب ) صفت و حالت دست تنگ. عسرت. اعسار. ضیق معاش. تنگدستی. درویشی. فقر و مسکنت. سختی معیشت: نقل است که در مرض موت بودی و یکی درآمد و از دست تنگی روزگار شکایت کرد، پیراهن بدو داد. ( تذکرة الاولیاء عطار ). از دهر مخالف به فغان آمده بود و از حلق فراخ و دست تنگی به جان. ( گلستان سعدی ).
- امثال:
دست تنگی سخت تر از جای تنگی است. ( امثال و حکم ). و رجوع به دست تنگ شود.
فرهنگ عمید
تنگدستی، تهیدستی، بی چیزی.
فرهنگ فارسی
تهیدستی بیچیزی فقر.
صفت و حالت دست تنگ عسرت اعسار
جمله سازی با دست تنگی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بمن ده، که از دست تنگی رهم بزور زر، از زرد رنگی رهم
💡 و گفت: سخت ترین کارها سه است: به وقت دست تنگی سخاوت، و ورع در خلوت و سخن گفتن پیش کسی که از او بترسی.
💡 بیدلی از خویش دست افشانده بود تنگدل از دست تنگی مانده بود
💡 نینی، ز دست تنگی و بیچارگی چه شک؟ نقصان ما چه رنگ دهد با کمال دوست؟
💡 امیدم ارچه فراخست دست تنگی هست ببین که در کف من آن نگار چون گنجد