لغت نامه دهخدا
دامنکشی. [ م َ ک َ ] ( حامص مرکب ) عمل دامنکش. رفتن بناز و تکبر. خرامش بناز. || ترک. اعراض. روگردانی:
یار مساعد بگه ناخوشی
دام کشی کرد نه دامنکشی.نظامی.|| تواضع. فروتنی. خضوع.
دامنکشی. [ م َ ک َ ] ( حامص مرکب ) عمل دامنکش. رفتن بناز و تکبر. خرامش بناز. || ترک. اعراض. روگردانی:
یار مساعد بگه ناخوشی
دام کشی کرد نه دامنکشی.نظامی.|| تواضع. فروتنی. خضوع.
عمل دامن کش
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پای به دامن کشی و سر به جیب تن به شهادت دهی و جان به غیب
💡 به آن باشد که در دامن کشی پای به سان کوه باشی پای بر جای
💡 کار من دامن گرفتن کار او دامن کشی آن چه بر من مینمود آسان باو دشوار بود