دار ملک

لغت نامه دهخدا

دار ملک. [ رِ م ُ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) پایتخت. دارالملک. مرکز فرمانروایی:
دار ملک خویش را ضایع چرا باید گذاشت
مر سپاهان را چرا کرده ست بر غزنین گزین.فرخی. || سرزمین:
نخستین بار گفتش کزکجایی ؟
بگفت: از دارملک آشنایی.نظامی. || کاخ. قصر:
کلید همه دارملک سلاطین
بزیرگلیم گدایی طلب کن.خاقانی.رجوع به دارالملک شود.

فرهنگ فارسی

پایتخت

جمله سازی با دار ملک

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز دار ملک به هر مملکت ‌که روی نهد چو نام خواجه بر آن مملکت مظفر باد

💡 گر آید حکم‌فرمای عجم زی دار ملک جم گل شیرازگردد غیرت کحل سپاهانی

💡 ز دار ملک جهان روی در کشید وفا چنانکه زو نرسد هیچ گونه بوی به ما

💡 دار دنیا را به دین دزدان دین ده چون مسیح راه دار ملک جان گیر از خراب آباد تن

💡 بند تن بودن نیفزاید ترا جز بندگی دل طلب کز دار ملک دل توان شد پادشا

💡 به داد خویش خرم دار ملک دین باقی را چنان‌کاندر مه نیسان‌ گلستان از مطر دارد

چوسی یعنی چه؟
چوسی یعنی چه؟
انسجام یعنی چه؟
انسجام یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز