دندانه دار

لغت نامه دهخدا

دندانه دار. [ دَ دا ن َ / ن ِ ] ( نف مرکب ) دندانه دارنده. مضرس. هر چیز که دارای دندانه ها باشد. ( ناظم الاطباء ). ذوالتضاریس. ( یادداشت مؤلف ):
چون کنار شمع بینی ساق من دندانه دار
ساق من خایید گویی بند دندان خای من.خاقانی.خنجر او ساخته دندان نثار
خوش نبود خنجر دندانه دار.نظامی.مشرف الاوراق؛ با برگ های دندانه دار. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ عمید

آنچه دارای دندانه باشد، مانند اره.

فرهنگ فارسی

دندانه دارنده. مضرس.

جمله سازی با دندانه دار

💡 پنجره ها ممکن است مستقل از درها کار کنند، اگرچه اگر درب پایین بیاید، به طور خودکار جمع می شوند. پنجره و در هر دو توسط موتورهای الکتریکی از طریق تسمه های لاستیکی دندانه دار هدایت می شوند و در مواقع اضطراری می‌توانند به صورت دستی جابجا شوند.

💡 تیغ خورشید قیامت را کند دندانه دار پرده خوابی که ما بر چشم جان پوشیده ایم

💡 تیغ خورشید قیامت را کند دندانه دار گرچنین بر روی هم بندد سحاب غفلتم

💡 می شود از مهره موم این زمان دندانه دار بود اگر چون تیشه چندی ناخنم گیرا به سنگ

💡 چه گویم از دل چون سنگ خود؟ که از سختی شود ز حرفش دندانه دار تیغ زبان!

اتش و حرکت یعنی چه؟
اتش و حرکت یعنی چه؟
هورنی یعنی چه؟
هورنی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز