دلسوخته

لغت نامه دهخدا

دلسوخته. [ دِ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) سوخته دل. مهموم. مغموم. ( ناظم الاطباء ). اندوهناک. غمگین. پریشان خاطر. غمناک. ( آنندراج ). مظلوم. ستمکش. ( ناظم الاطباء ).ستمدیده. رنج دیده. مصیبت دیده. داغ دیده. داغدار. آزرده خاطر. آزرده دل. الم رسیده. مصیبت رسیده:
پس بگوئید ز من با پدر و مادر من
که چه دلسوخته و رنج هبائید همه.خاقانی.خاقانی دلسوخته با جور تست آموخته
دل در عنا افروخته تن در عذاب انداخته.خاقانی.چون عاشق خویش را در آن بند
دلسوخته دید و آرزومند.نظامی.گاهگاهی بگذر بر صف دلسوختگان
تا ثنائیت بگویند و دعایی بدمند.سعدی.گر شمع نباشد شب دلسوختگان را
روشن کند این غره غرا که تو داری.سعدی.خوش بود ناله دلسوختگان از سر درد
خاصه دردی که به امید دوای تو بود.سعدی.سوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرس
اندوه دل سوخته دلسوخته داند.سعدی.صوفیان جمله حریفند و نظر باز ولی
زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد.حافظ.گرچه می گفت که زارت بکشم می دیدم
که نهانش نظری بر من دلسوخته بود.حافظ.هردمش با من دلسوخته لطفی دگر است
این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد.حافظ.، دل سوخته. [ دِ ل ِ ت َ / ت ِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) دل ستمدیده. دل غم دیده:
سوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرس
اندوه دل سوخته دلسوخته داند.سعدی.نفس آن روز برآرم به خوشی از ته دل
که دل سوخته در بزم تو مجمر گردد.سلمان ( از آنندراج ).

فرهنگ عمید

سوخته دل، ستمدیده، مصیبت دیده، آزرده دل، غمناک.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - غمگین اندوهناک مغموم. ۲ - مصیبت رسیده آزرده. ۳ - مظلوم ستمدیده.

جمله سازی با دلسوخته

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تا چشم گشودم من دلسوخته صائب چون داغ، مرا لاله عذاری به میان داشت

💡 گر جان طلبند از من دلسوخته ایشان بحثی نتوانم که هم ایشان و هبوه

💡 گر عاشق دلسوخته بی تدبیر پیغام دهد که از توام نیست گزیر

💡 حالِ من دلسوخته تا کی پرسی چون میدانم که به ز من میدانی

💡 عاقبت اهلی دلسوخته چون صید اسیر آنچنان مرد که بروی دل صیاد بسوخت

💡 من عاشق دلسوخته جانی دارم پیداست درین جهان به جانی چه دهند

هورنی یعنی چه؟
هورنی یعنی چه؟
حسادت یعنی چه؟
حسادت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز