دست مرد
لغت نامه دهخدا
دست مرد. [ دَ م َ ] ( ص مرکب، اِ مرکب ) یار. یاور. مدد. کمک. مددکار. پشتیبان. دستگیر. پشت. یار و مددکار. ( برهان ):
وین نیاید بدست تا بوده ست
مرترا دست مرد و پای گذار.سنائی.
فرهنگ عمید
یار، مددکار، معاون، دستیار.
فرهنگ فارسی
( صفت ) یار مدد کار ممد معاون.
جمله سازی با دست مرد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 خدای داند معنی میان نطفه نهادن به دست مرد جز این نیست کآب نطفه براند
💡 هم اندر زمان اسب بر پای جست یکی دست مرد سپهبد بخست
💡 مشرق و مغرب مهیا شد چو سلطان جهان داد کار مشرق و مغرب به دست مرد کار
💡 ز بس ریخت بالای هم دست مرد زمین چنگ در چنگ ناهید کرد
💡 از دست تو برون نتوان کرد زر به دوز کان دست مرد ریکت قفلست وزر بره
💡 زنان را گوی در میدان و چوگان ز دست مرد میدان اوفتاده