درگر

لغت نامه دهخدا

درگر. [ دُ گ َ ] ( ص مرکب ) درودگر. نجار. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ):
بفرمود تا درگران آورند
سزاوار چوبی گران آورند.فردوسی.بفرمود تا درگری پاک مغز
یکی تخته جست از پی کار نغز.فردوسی.ورا درگر آمد ز روم و ز چین
ز مکران و بغداد و ایران زمین.فردوسی.بسر بر یکی کرد صندوق نغز
بیاراست آن درگر پاک مغز.فردوسی.برفتند بیداردل درگران
بریدند از او تخته های گران.فردوسی.

فرهنگ عمید

درودگر، چوب تراش، نجار.

فرهنگ فارسی

( صفت ) کسی که شغلش ساختن آلات چوبی است نجار چوب تراش.

جمله سازی با درگر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از مجلسی چه می کنم اینجا که می کنند هر دم روایتی درگر از آیت عذاب

💡 به سر بر یکی گرد صندوق نغز بیاراست آن درگر پاک مغز

💡 او بزلف خویش درگر گم نشد پس من ز دور چون بدو در گم شدستم، نادرست این داستان

💡 ورا درگر آمد ز روم و ز چین ز مکران و بغداد و ایران زمین

💡 چو گرد آمدی با تو این خاکسار بر آن درگر از من نبودی غبار