عارم
مترادفها
برهنه، عریان، بیلباس
لغت نامه دهخدا
عارم. [ رِ ] ( ع ص ) سخت و شدید. || سخت سرد: یوم عارم؛ روز سخت سرد. || پلید. رجل عارم؛ مرد پلید. || شوخ. ( منتهی الارب ). || صبی عارم؛ کودک شادمان. ( ناظم الاطباء ).
عارم. [ رِ ] ( اِخ ) نام مردی است. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || نام اسب منذربن اعلم. || سجن عارم؛ زندانی است در کوفه که عبداﷲبن زبیر را در آن زندانی کردند. ( منتهی الارب ).
عارم. [ رِ ] ( اِخ ) لقب ابوعثمان محمدبن فضل بصری.
عارم. [ رِ ] ( اِخ ) ابن ابی سلم. بطنی از مرهبة بن دعام از صعب بن دوْمان بن بَکیل از قحطانیه است. ( معجم قبائل العرب ج 2 ص 701 ).
فرهنگ فارسی
ابن ابی سلم بطنی از مرهبه بن دعام از صعب بن دومان و بن بکیل است.
جمله سازی با عارم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 عیبم که ز من زمانی ای مشکین خال عارم که نخواهی که کنم با تو وصال
💡 خرقه ای از سگ کوی تو بتن پوشیدم عارم از کسوت جم هست که با دستگهم
💡 عارست ای خفاش تو را ناز آفتاب صد سجده من بکرده بر آن عارم آرزوست
💡 لقب اگر بد و نیکست فخر و عارم نیست صحیفهٔ هنر من جریدهٔ لقبست
💡 رازپوشی می کند وز عقل و هوش نام و ننگ و فخر و عارم می برد
💡 اگر چه عیبهٔ عیب و عیار عارم لیک به بندگی سر سادات و چاکر هنرم