لغت نامه دهخدا
فاطن. [ طِ ] ( ع ص ) زیرک. ( از اقرب الموارد ). زیرک و دانا. ( غیاث ) ( آنندراج ):
پیش اهل دل ادب بر باطن است
زآنکه دلْشان بر سرائر فاطن است.مولوی.
فاطن. [ طِ ] ( ع ص ) زیرک. ( از اقرب الموارد ). زیرک و دانا. ( غیاث ) ( آنندراج ):
پیش اهل دل ادب بر باطن است
زآنکه دلْشان بر سرائر فاطن است.مولوی.
زیرک، دانا.
( اسم ) زیرک و دانا.
اسم: فاطن (پسر) (عربی) (تلفظ: faten) (فارسی: فاطن) (انگلیسی: faten)
معنی: زیرک، دانا، آگاه
💡 نظر کن در خیال فاطن خود بیایی چیزی ار در باطن خود
💡 کیست غالی آنکه غیر فاطن است آنکه ظاهر را بگوید باطن است