فاد

لغت نامه دهخدا

فأد. [ ف َءْدْ ] ( ع مص ) در خاکستر گرم نهادن نان را و کوماج کردن. یا جای کردن کوماج در خاکستر. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || بریان نمودن گوشت را. ( از منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || بر دل کسی زدن. || بددل گردانیدن. || دردناک شدن دل، یا بیمار شدن آن. ( منتهی الارب ).
فأد. [ ف َءْدْ ] ( ع اِ ) دارویی است. رجوع به دزی ج 2 ص 235 شود.

فرهنگ فارسی

دارویی است

جمله سازی با فاد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 صار دارالسلام منه البیت فاد خلوا فیه ایها الا حباب

💡 حدیث لعل تو خواجو چو در میان آورد فاد دانه ی یاقوت نابم از دیده

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران