غالیه فام

لغت نامه دهخدا

غالیه فام. [ ی َ / ی ِ ] ( ص مرکب ) برنگ غالیه. سیاه. مشکین. سیه رنگ:
همه با جعدهای مشکین بوی
همه با زلفهای غالیه فام.فرخی.دل غالیه فام است و رخش چون گل زرد است
گوئی که شب دوش می و غالیه خورده ست.منوچهری.باد آمد و بگسست هوا را ز ره ابر
بویی ز ره غالیه فامت نرسانید.خاقانی.صبح و شام آمده گلگونه وش و غالیه فام
رو که مردان نه بدین رنگ زنان وابینند.خاقانی.سوی گنبد سرای غالیه فام
پیش بانوی هند شد بسلام.نظامی.و رجوع به غالیه رنگ شود.

فرهنگ عمید

غالیه رنگ، غالیه گون، به رنگ غالیه، سیاه: همه با جعدهای مشکین بوی / همه با زلف های غالیه فام (فرخی: ۲۲۴ ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) برنگ غالیه سیاه مشکین.

جمله سازی با غالیه فام

💡 از خط مشکبوی غالیه فام طعنه در بوی مشک ناب زده

💡 شد مشک فشان، دود کباب دل ریشم با باد صبا بوی خط غالیه فام است

💡 صبح و شام آمده گل گونه رخ و غالیه فام رو که مردان نه بدین رنگ، زنان وابینند

💡 حرزی که بردزنگ ز آیینه دلها از روی خط غالیه فام تو نویسند

💡 شد آفتاب فلک زیر ابر غالیه فام چو بر عذار پراکنده کرد دلبر موی

💡 یاقوت لبان بر ورق لاله و نسرین تعریف خط غالیه فام تو نویسند