دامادی
مترادفها
داماد، شوهر
متضادها
عروس
لغت نامه دهخدا
دامادی. ( حامص ) ازدواج. کدخدائی. کتخدائی. شاهی. زن گرفتن و جشن کردن. مصاهرت. عروسی. ( آنندراج ). صهریت: بخانه زن می شدند بدامادی. ( تاریخ بخارا ). گفت پسرفلان زن خواسته است بدامادی میرود. ( تاریخ بخارا ).
ازپی دامادی پروانه امشب ساخت عشق
در عروسی خانه فانوس جای شمع را.ملاطغرا ( از آنندراج ).- امثال:
مرگ زن هیچ کم از لذت دامادی نیست.
عروسیه، دامادیه، شیشه به... هادیه.
|| شوهری دختر یاخواهر کسی:
بچنین دختری بآزادی
اختیارت کنم بدامادی.نظامی.کای شده آگاه ز استادیم
خاص کن امروز بدامادیم.نظامی.
فرهنگ عمید
۱. داماد شدن، زن گرفتن.
۲. داماد کسی بودن، شوهری دختر یا خواهر کسی.
۳. (صفت نسبی، منسوب به داماد ) مربوط و مخصوص داماد: کت و شلوار دامادی.
فرهنگ فارسی
ازدواج زناشویی نکاح.
جمله سازی با دامادی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ببر کرد تشریف دامادی و شد دل او پر و خالی از شادی و غم
💡 گه کینه و جای بیدادی است چه جای عروسی و دامادی است؟
💡 پس از چندی به خویشی مژده دادش به دامادی کله بر سر نهادش
💡 به دامادی کید کردند رای بدین در چه گوید کنون کدخدای
💡 تو را رخت دامادی آمد کفن دریغا که آن هم نداری به تن
💡 ششم عروس فلک را امید دامادی ز بخت بالغ بیدار خواب دیدهٔ اوست