لغت نامه دهخدا
حبسخانه. [ ح َ ن َ / ن ِ ] ( اِ مرکب ) مَحبس. زندان. سجن. دوستاق:
هم بمولد قرار نتوان کرد
که صدف حبسخانه درر است.خاقانی.
حبسخانه. [ ح َ ن َ / ن ِ ] ( اِ مرکب ) مَحبس. زندان. سجن. دوستاق:
هم بمولد قرار نتوان کرد
که صدف حبسخانه درر است.خاقانی.
محبس، زندان، حبسگاه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تا متمکن به حبس خانه ی عقلی راه به دولت سرای عشق نداری
💡 اسیر سخن متصل تو می آری ز حبس خانه خاطر به جلوه گاه خیال