لغت نامه دهخدا
حبایل. [ ح َ ی ِ ] ( ع اِ ) رجوع به حبائل شود:
چو دیدم رفتن آن بیسراکان
بدان گشنی روان زیر حبایل.منوچهری.گشادم هر دو زانوبندش از پای
چو مرغی کش گشایند از حبایل.منوچهری.
حبایل. [ ح َ ی ِ ] ( ع اِ ) رجوع به حبائل شود:
چو دیدم رفتن آن بیسراکان
بدان گشنی روان زیر حبایل.منوچهری.گشادم هر دو زانوبندش از پای
چو مرغی کش گشایند از حبایل.منوچهری.
(حَ یِ ) [ ع. حبائل ] (اِ. ) جِ حباله.
= حباله
( اسم ) جمع حباله دامها.
حبائل
جِ حباله.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خیری که خلاص تو در آن است خلوص است باقی همه اجزای تو قیدند وحبایل
💡 شدت حبایل قلبی من غدایرها و ساد عبد بهذالقید مکبول
💡 ای که بهر صید دل ازمن تو میجویی حبال موی او محکمتر از کل حبایل آمده
💡 صرصر عواصف سپیده بوزید و شکوفه های گلزار شام فرو ریخت. گفتی ید بیضای کلیم از جیب افق برآمد و عصای او حبایل سحره فرعون بیو بارید. مرد نگاه کرد، خود را بر پشت شیر شرزه دید نشسته، با خود گفت: اگر در این صحرا پیاده شوم، شیر قصد من کند و مرا با او امکان مقاومت نباشد. همچنان می راند تا به درختی رسید، چنگ در شاخ درخت زد و بر دوید و شیر از رنج او خلاص یافت و گفت:
💡 عصای مرده اندر دست موسی دهم تا بشکرد یکسر حبایل
💡 خونیان را درین حجره نشاندندی و سرهای مردمان بدین خاک فشاندندی، هنوز در زیر این خاک هزار سر بی باک و شخص ناپاکست و من این را بلطائف الحیل و دقایق العمل بدست آورده ام و چون صیادان بحبایل شست، ورثه صاحب دار را بر سر دار برده ام و بسی غمز و سعایت بکار.