بی حمیت. [ ح َ می ی َ ] ( ص مرکب ) بر قیاس معنی حریت. ( آنندراج ). بی ننگ و عار. بی نام و ننگ. بی غیرت. ( یادداشت بخط مؤلف ):
توبه کند شیرز شیری هگرز
گرچه شتر کاهل و بی حمیت است.ناصرخسرو.بددل دزد و جلد و بی حمیت
روبه و شیر و گرگ و کفتارند.ناصرخسرو.از آن بی حمیت بباید گریخت
که نامردیش آب مردم بریخت.سعدی.ببین آن بی حمیت را که هرگز
نخواهد دید روی نیک بختی.سعدی.
(حَ یَّ ) [ فا - ع. ] (ص مر. ) بی غیرت.
۱. بی غیرت، بی تعصب.
۲. بی مروت.
( صفت ) ۱ - آنکه مردانگی ندارد نامرد مقابل باحمیت. ۲ - آنکه حس ناموس پرستی ندارد بی ناموس بیغیرت مقابل با حمیت.
بی غیرت.
💡 بی حمیت وش زبونان خویش را از حرص شوم بر در همچون خودی بهر تمنا افکنند
💡 نه پارتی بدم او را من و نه حامل سیم نه بی حمیت و بیشرم بودم و غدار
💡 بسیار چیده اند بخود رنگ و بوی گل کو بی حمیتی که برد نام یار را؟
💡 کدامین بی حمیت، دست های تو قلم کرده کدامین سنگدل، قد دل آرای تو خم کرده؟
💡 مردان بی حمیت و نسوان بی حجاب این بودشان معامله با آل بوتراب
💡 ز بی حمیتی ای دوست چو غلیواجم نه ماده خود را دانم کنون همی و نه نر