بوئیدن

لغت نامه دهخدا

بوئیدن. [ دَ ] ( مص ) اشمام. اشتمام. شمیم. شمم. ( منتهی الارب ). شمامه. ( دهار ). تشمم. ( زوزنی ). رجوع به بوییدن شود.

فرهنگ فارسی

اشمام اشتمام شمیم شمم ٠ شمامه ٠ تشمم ٠

ویکی واژه

odorare

جمله سازی با بوئیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در بالای بینی دو منفذ باریک است که از گوشه چشم بدان پیوندد. و بوهای تند از آن دو منفذ به چشم رسد. و این است که چشم از بوی بد زیر بغل یا هنگام بوئیدن پیاز رنج برد.

💡 بَرِ رُخ تو حرام است روی گُل دیدن به پیش زلف تو جعد بنفشه بوئیدن

💡 میل بوئیدن سنبل نکند در بستان هر که آشفته وش از زلف تو سودا دارد

💡 گیاه را سر جنبیدن از نسیم نماند نسیم را دل بوئیدن گیاه نبود

لسان الغیب یعنی چه؟
لسان الغیب یعنی چه؟
کیری یعنی چه؟
کیری یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز