لغت نامه دهخدا
جوشی. ( ص نسبی ) منسوب به جوش. || آنکه عادت به نمودن اضطراب دارد. عصبانی. تندمزاج. آنکه زود خشم آرد. که بسیار اضطراب و بی تابی نماید.
جوشی. ( ص نسبی ) منسوب به جوش. || آنکه عادت به نمودن اضطراب دارد. عصبانی. تندمزاج. آنکه زود خشم آرد. که بسیار اضطراب و بی تابی نماید.
(ص. )عصبانی،کسی که زود خشمگی ن می شود.
منسوب به جوش یا آنکه عادت بنمودن اضطراب دارد.
عصبانی، کسی که زود خشمگی ن میشود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در واکنشهای هسته ای (همجوشی یا شکافت) جرم هسته مواد سمت راست و چپ واکنش با یکدیگر متفاوت است. این تفاوت جرم که خود را به صورت انرژی نشان میدهد با فرمول آشنای
💡 از مواد پیرو الکتریک برای تولید میدانهای بزرگ الکتریکی لازم برای هدایت یونهای دوتریوم در فرایند همجوشی هسته ای استفاده شدهاست. این مورد به عنوان همجوشی پیروالکتریک نیز شناخته میشود.
💡 مانند یک باران بی صدا، بسیار گریه کرد و در آن خانه، او یکبار دیگر نجوشید.
💡 ای دشمن عقل من وی داروی بیهوشی من خابیه تو در من چون باده همیجوشی
💡 حزین از من سبوی چرخ سنگین دل خطر دارد به موج شور این میخانه جوشی میزند خونم
💡 خون و شیر است که جوشیده و او گشته عیان نسبتی لیک نه با این و نه با آن دارد