بی سامانی. ( حامص مرکب ) بی نظمی. بی انتظامی. ( یادداشت مؤلف ). بی ترتیبی. بی نظامی. خلل. اختلال. ( یادداشت مؤلف ). || بی معیشتی. درویشی و مفلسی. ( ناظم الاطباء ). بی ساز وبرگی. || بی خانمانی. دربدری:
ور به بسطام شدن نیز ز بی سامانیست
پس سران بی سر و سامان شدنم نگذارند.خاقانی. || پریشانی و بدبختی. ( ناظم الاطباء ). آشفته حالی. آشفتگی.آشفته حالی که از جنون و بی نظمی باشد: و از تهور و تهتک و بی سامانی، اتباع بیشتر از او متنفر شدند و برگردیده و او را بازگذاشتند. ( تاریخ طبرستان ). || زنا. ( مجمل اللغه ).
- بی سامانی کردن؛ فجور. ( تاج المصادر بیهقی ) ( ترجمان القرآن ).
(حامص. )۱ - بی ترتیبی.۲ - درویشی. ۳ - بی خانمانی.
۱. بی نظمی.
۲. بینوایی.
۳. بی خانمانی.
بی ترتیبی.
درویشی.
بی خانمانی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سرو سامان نبود مردم سودازده را در غم عشق تو زان بی سر و بی سامانیم
💡 عشق مست آمد و در خانه ما آتش زد بس عجب نبود ااگر بی سر و بی سامانیم
💡 منع مجنون نتوان کرد ز بی سامانی کش بصحرای جنون خیمه و خرگاهی هست
💡 عمرها رفت که دل، کافر بی سامانی ست از خم طرّهٔ آن مغبچه، زنّارش ده
💡 گاه در وادی ادبار ز بی اقبالی گاه در بادیه فقر ز بی سامانی
💡 چندان که نگاه میکنم حیرانی است سرگشتگی و بی سر و بی سامانی است