جانبازی

لغت نامه دهخدا

جانبازی. [ جام ْ ] ( حامص مرکب ) دلیری. مردانگی. ( ناظم الاطباء ). || عمل آنکه جان بازد. فداکاری. خود را بخطر جانی انداختن و با فعل کردن صرف میشود: کار من بازنمودن احوال است جانبازی شده است ؟ ( تاریخ بیهقی ص 429 ).
نخسب با تو بدل بازی اندر آمده ام
چو دل نماند تن دردهم بجانبازی.سوزنی.زآنکه ترک کار چون نازی بود
نازکی درخورد جانبازی بود.مولوی.- جانبازی کردن:
جمله گفتندش که جانبازی کنیم
فهم گرد آریم و انبازی کنیم.مولوی.اگر برقص درآئی تو سرو سیم اندام
نظاره کن که چه مستی کنند و جانبازی.سعدی.دوستان را دلنوازی کن که جانبازی کنند
آشنا کن باز را کو خود همی داند شکار.ابن یمین.

فرهنگ معین

(حامص. ) ۱ - فداکاری. ۲ - دلیری، شجاعت.

فرهنگ عمید

۱. فداکاری، ازجان گذشتگی.
۲. [قدیمی، مجاز] بندبازی.

فرهنگ فارسی

۱- عمل جان باز فدا کردن جان خود فداکاری. ۲- دلیری مردانگی.

جمله سازی با جانبازی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 فکندی گوی سر تا در خم چوگان جانبازی ز سیلی‌ها چه سرها گوی سان غلتد به چوگان‌ها

💡 یا بگو تا جمله جانبازی کنیم با وی اندر آتش انبازی کنیم

💡 حریفان جان سپر کردند پیشت لیک جانبازی که ضربت خورد از شمشیر خونخوار تو من بودم

💡 تا سر ز قدم خندان از شادی جانبازی تا لب ز درون پر خون از خواری خواهر ها

💡 نه کار تست جانبازی چو عطّار که گردی در عیان حق تو کل یار

💡 امیری کز وفاداری پی جانبازی و یاری نبی را خفت در بستر علی هو علی حق

چیپ یعنی چه؟
چیپ یعنی چه؟
نیلی یعنی چه؟
نیلی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز